نگاشته شده توسط: elia9888 | ژوئن 25, 2008

هدیه ی عشق …

نسيم دلنواز و روح انگيز عشق را تا آخرين لحظه حيات  در دل نگه ميدارم تا در آن لحظه هم عاشق باشم و در آخرين برگ خداحافظي ام مي نگارم:
عشق برايم يك عادت بود،يك حاجت بود كه من ازمعبودم گرفتم و به محبوبم هديه كردم

 به نام تنها کسي که چشم اميدم خيره به اوست زندگي گل زردى است بنام غم . رنگ سرخيست بنام عشق . فرياد بلنديست بنام آه . مرواريد غلطانيست بنام اشك . آينه ايست بنام دل . اشکيست که خشک ميشود . لبخنديست که محو ميشود و ياديست که در عالمه فراموشي ميماند. يا رب نظر تو بر نگردد بر گشسن روزگار سهل است 

 اي مهربانترين عاشق
تنها تو هستي كه دستهاي لبريز از مهرت را در دستان تشنهً محبت من مي گذاري
فقط تو دردهاي كهنه و سر باز زدهً تنهاي ام را التيام مي بخشي اي همنوا با صبح
مي داني كه من در مكتب تو عشق را آموختم وبا وجود گرم تو معناي لطيف آفرينش
را لمس كردم
اين تو بودي كه دم مسيحاي خود را در كالبد يخ بسته و كرخ من دميدي وزندگاني را متولد كردي وهستي روياندي
خودت خوب مي داني كه دوست داشتني ترين موجود اين زمانه و هر زمان ديگري
اي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا د ر…

مادر …
آسمان را سپاس كه باران چون گيسو اني به كوه بخشيد،
كوهستان راسپاس كه رودها را به گسترهً دشتها بخشيد ،
رودها را سپاس كه درخت را سيراب كرد .
درخـت را سپاس كه پرنده بر شاخـسار خويـش ميهمهـان
. كردپرنده را سپاس كه زندگي را چون خنياگري بيتاب
به تحريرتغزل در آ‎ورد تو را سپاس مادر ،كه آسمان و
رود و درخت و پرنده به مهر تو زندگي آموختند، و خدا
را سپاس كه تورا چون سيب سرخ هوا به زمين بخشيد
تورا سپاس كه باران شدي وبر كوير دلم باريدي رود شدي
ومرا درخت خواستي پرنده شدي وترانهً انسان زيستن را
زمزمه كردي من ميوهً دوست داشتني توام…؟

شبهاي زمستاني قلبم را چراغي  نيست و ظلمت روحم را،
روشنايي ودر انزواي  تنهائيم كور سوي  اميد را نمي بينم
چه بس شبها كه دلتنگي صورتم  راشسته و خواهد شست
وچه بسيار روزهايي كه بي قرارت بودم ولي …
غم هجران  لحظه به لحظه به مرگ نز ديكترم خواهد كرد
وهيچ كس راز دلتنگيهايم را نخواهد فهميد وهيچ چيز برلب
نخواهم آوردچرا كه من گر فتار سنگيني سكوتي هستم كه
 گويا قبل از هر فريادي لازم است…

با  كدامين واژه تو را ستايش كنم كه هر چه مي گردم جمله اي نمي يابم
كه خوبيهاي تو را معني كند و بيانگر همهً خوبيهاي تو باشد
تو يي كه بر كوير زندگيم يك باره باران مهر مي شوي و غمهايم را مي شويي
تو يي كه هر وقت دلتنگ مي شوم آغوش پر مهرت را بر رويم مي گشايي وبا
دستان نوا ز ش گر ت غبار غم از چهره ا م مي زدايي هر گاه تو را استوار بر سجا ده
نمازت مي بينم اشك در چشمانم حلقه مي بندد و آ ن گاه هست كه مي خواهم با
يك بغل گل سرخ تو را در آغوش بگيرم و بگوييم  دوستت دارم اي مادر.

 

بگذار ابريترين شعرهايم را با غريب ترين لهجه بخوانم
اين عادت من است كه هر غروب بر ايوان دلتنگيم مي نشينم
و خويش را مرور مي كنم….


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها