در کنار رودخانه مي پلکد سنگ پشت پير
روز، روز آفتابي ست
صحنه ي آييش گرم است .
سنگ پشت پير در دامان گرم آفتابش مي لمد، آسوده مي خوابد
در کنار رودخانه .
در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ي درد تمنا ،
چشم در راه آفتابم را .
چشم من اما
لحظه اي او را نمي يابد .
آفتاب من
روي پوشيده است از من در ميان آبهاي دور
آفتابي گشته بر من هر چه از هر جا
از درنگ من ،
يا شتاب من ،
آفتابي نيست تنها آفتاب من
در کنار رودخانه …
نيما يوشيج